من لعنتی هنوز نتونستم فراموشت کنم هرچند تونستم قانعت کنم که عاشق نیستم ولی... من لعنتی آخه قول دادم... قول دادم بی خیالت بشم مطمئنم خودتم همینو می خواستی نه؟! حالا یکی بیاد این سنگ رو از سینم در بیاره سنگی که یه روزی صبور بود منو ببخش که نتونستم ... نتونستم بعد از این که گفتی :"بی خیال برو گم شو" تنهات نذارم حالا بیا این مرده رو که نفس می کشه ببین
ببین که سر حرفت موندم "تو دعات گرفت و مُردم "اما عاشقم هنوزم
نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط شقایق |
لينك ثابت
|
به تنهایی هم عادت کردم با اینکه هر روز می بینمش ولی حتی جرات سلام دادن رو هم ندارم حتی به چشاش زل نمی زنم بی تفاوت از کنارش رد می شم ولی... منتظرم تا یه روز این کوه یخ بین ما آب بشه تا ازش بپرسم چرا؟؟؟ چرا یهو ولم کرد و تنهام گذاشت؟؟ چرا با هام لج کرد اون که مدعی بود از اول می دونست یا اینکه منو به "مرداب گناه" کشونده چرا داغونم کرد
نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط شقایق |
لينك ثابت
|